هیرادهیراد، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

هیراد

سال 1392

سلام باب افسنجي من سال نو مبارك باور كن اگه قضيه عكس گذاشتن نبود خيلي سريعتر وبلاگ رو بروز مي كنم ولي خيلي دوست دارم عكس هم بذارم و اين كار رو به تعويق مي اندازه امسال عيد چند روز اول به ديد و بازديد گذشت و از روز 5 فروردين مهد رفتي و روز دهم رفتيم شمال و اونجا خيلي بهت خوش گذشت چون توي محيط باز كيف مي كردي عصرها تو حياط توپ بازي مي كردي و با آرين بهت خوش گذشت به زور مي اورديمت تو خونه و گريه مي كردي دد و هر كس مي خواست بره بيرون مي پريدي بغلش سيزده بدر رفتيم فوشه و خيلي خوش گذشت همه عاشقت شده بودن از 14 فروردين اسهالت شروع شد و تا حالا ادامه داره چون داري دندون در مياري هيچي مثل اين دندونات منو اذيت نكرد خونه رو كه مثل گل تميز كرده...
31 فروردين 1392

كارهاي جديد دو ماهه جديد

كارهاي جديدي كه انجام ميدي از ديروز تا قبل رو برات مي گم: ديشب ماماني نمي خواست شام بخوره و حالش بد بود مي رفتي برام از تو سفره برنچ مي اوردي و دهنم مي كردي يروز كه بازت گذاشته بودم توي دستشويي كه اومدي جيش كردي و سريع مي خواستي شلنگ رو برداري وقتي زمين رو كثيف مي كني سريع مي خواي با دست تميزش كني مي گي صندلي زير پات بذاريم و مي خواي كليد رو داخل قفل بكني دو شاخه رو هم مي توني به پريز بزني و در بياري عاشق جارو برقي هستي و وقتي من جارو مي زنم صد بار خاموشش مي كني يا سيمش رو جمع مي كني زود مي گي آخخخخخ تمام كابينتهامو ثانيه اي يكبار مي ريزي بيرون تاب بازي رو خيلي دوست داري و زياد بشه چشمات كم كم بسته ميشه وقتي خرابكار...
26 دی 1391

يكسالگي

سلام پسر گل مامان شرمنده دو ماهه كه نيومدم وبلاگتو اپ كنم حالا از تولد شما مي تعريفيم تا به امروز...... روز جمعه 28 مهرماه با حضور جمع خودموني كه پدربزرگ و ماردبزرگ ،دايي و خانومش، خاله مامان يه تولد كوچولو برات گرفتيم كه كلي هم بهت خوش گذشت و تا دير وقت پا به پاي مهمونا بيدار بودي يه تولد گروهي با دوستاي كلوپمون هم گرفتيم كه روز 13 آبان توي play house  توي الهيه برگزار شد كه نگو و نپرس خيلي بهت خوش گذشت تا بحال تو رو اينقدر سر خوش نديده بودم از ساعت 4 بعد الظهر شروع شد و تا 9 شب ادامه داشت اولش با بازي بچه ها توي زمين بازي شروع شد بعد بابا ها به جمع ما اضافه شدن و در آخر كيكتون رو بريديم و شماها خيلي خوش اخلاق و خندون بوديد ...
26 دی 1391

اولین پیاده روی هیراد

عسلکم با اینکه خیلی خوابم میاد دلم نیومد که نیام و این خاطره رو برات ننویسم : امروز کفش پات کردم و رفتیم بیرون برای اولین بار بود که غیر از خونه راه می رفتی دست منو محکم گرفته بودی و پا به پای من میومدی البته بعضی جاها خسته میشدی و من بغلت می کردم رفتیم شیرینی فروشی کندو و کیک تولدت رو سفارش دادیم اونجا گذاشتمت زمین و تو به یکی از ویترینها چسبیده بودی و می گفتی جی جی (خوراکی)و می خواستی از پشت شیشه شیرینی بخوری و مامان برات خرید و تا خونه می خوردیش و قدم میزدی ... نا گفته نمونه که یکبار با صورت خوردی زمین و نوک دماغت خاکی و کثیف شد و اما کار جدید دوم: امروز داشتم با مداد یادداشت می نوشتم و یادم رفت برش دارم مداد رو برداشتی و نشونم داد...
25 مهر 1391

هیراد و عگسهای یازده ماهگی

سلام به شیرینترین پسر دنیا عشق من فکر نمیکردم اینقدر بهت وابسته بشم که شبها وقت خوابت سعی کنم دیر تر بخوابی تا  بیشتر باهات باشم و از بودن با تو لذت بیشتری ببرم عسلم خیلی شیطونتر از قبل شدی و لحظه ای غفلت ما مساوی است با خطر  عاشق بالا رفتن از مبل ها هستی و ما باید پا به پای تو بیاییم وگرنه می ری روی اپن وا میستی و خیلی خطرناکه.... رقصت خیلی کامل شده و بعد از حرکات دست,  پا بلندی می کنی و بعد می چرخی کلمات محدودی رو ادا می کنی ...بابا...دده...دایی...جی جی...کیه....چیه.....اه من میگم کیه؟.....تو می گی جی جیه گوشی تلفن رو می ذاری بغل گوشت و الو می گی روی زانو میشینی و خودت بدون کمک بلند میشی. کمی هم بد...
15 مهر 1391

عکسهای آقا هیراد

این عکس مربوط میشه به خونه یکی از دوستای مامانی این هم عکسی که مهد برات گرفتن این هم همینطور مهد برات گرفته مربوط به عروسی عمو امیر شما هیراد و دوست دختر شماره ١٥ ...هانا و در آخر مادر هیراد دیروز پارک پلیس ...
15 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیراد می باشد